![]() |
![]() |
|
| بیا تا حال یکدیگر بدانیم مراد هم بجوییم ار توانیم |
|
روز اول مهر
می نویسم در وصف روزی که همیشه برای من بهترین بوده و هست و خواهد بود. روز اول مهر یکی از قشنگ ترین روزهای زندگیم. روزی که پا به مدرسه گذاشتم و همون روزی که خودم را بهتر شناختم. روزی که آرزوی اداره ی کلاس درسی را در سالهای بزرگی در سر پروراندم و همچنان دارم. امروز روز دوم مدرسه هاست. دیروز ننوشتم؛ چون به حال تمام شاگرد مدرسه ایها و معلمهاشون غبطه خوردم. آخه چند سالی است که از کتاب و درس و مدرسه دور شدم و دلتنگش هستم. خصوصاً دیروز که در اوج دلتنگی، آرزو کردم ای کاش من الان یک کلاس اولی بودم. اونوقت مسلماً از تمام بدی ها به دور بودم، تازه اول شکل گرفتن شخصیتم بود و تازه اول آشنایی با خوبی و بدی. دیگه اینقدر زود از بدی های دنیای دور و اطرافم عصبانی نمی شدم و از هر چیز به ظاهر کوچکی، غرق لذت می شدم. از اینکه کتابامو جلد بگیرم، شاد می شدم. از انتخاب من توسط خانم معلم، برای دیکته ی پای تابلو، از بین تمام بچه ها ی کلاس، اونهم به خاطر اینکه من امروز برای اولین بار صاحب یه داداش کوچولو شدم، کلی ذوق می کردم و تازه زیباترین لبخند را مهمون صورتم می کردم، چون به من گفته بود: باید از امروز بیشتر مواظب کتابهام باشم. دنیا را از آن خودم می دونستم وقتی که بخاطر نمره ی بیست ریاضی، صد آفرین می گرفتم و لبخند خانم معلم را می دیدم. شاد بودم که در پایان سال، بعد از یک یا دو هفته اضطراب، کارنامه ای زیبا با هدیه ای زیبا از معلممان دریافت می کردم و خوشحال بودم که معلممون من رو دوست خودش نامیده بود. خلاصه آرزوها و رویاهای قشنگی را در سر می پروراندم و برای رسیدن به تمام آنها تلاش می کردم و از این تلاش لذت می بردم. اما اون روزها نمی دونستم که بعدها که بزرگ می شوم، خیلی اتفاقا می افته. از خیلی از خواسته ها و دوست داشتنی هام باید بگذرم. نمی دونستم که چون به دوست داشتنی هام نمی رسم، باید آنچه را که دارم، دوست داشته باشم. آخه من تا روزی که وارد دانشگاه بشم،به جز انتخاب رشته دانشگاهی ام، به تمام خواسته هام رسیده بودم، حتی آرزوی درس خواندن و دانشجو بودن در شهر دلخواهم. و اما حالا می خواهم در آستانه پاییز و گشایش مدارس و جان گرفتن دوباره زندگی و درس، برای همه آنها که در جستجوی آرامش و شادابی و شوق و پاکی زمان کودکی خود هستند، آرزوی رسیدن به بالاترین قله موفقیت را داشته باشم. و بگویم که من نیز از امروز برای رسیدن به تمام دوست داشتنی هام بیشتر و بیشتر تلاش می کنم.
و اما این هم پندی از جناب ایرج میرزا به تمام شاگرد مدرسه ایها:
در کوچه چو می روی به مکتب معقول گذر کن و مودب چون با ادب و تمیز باشی پیش همه کس عزیز باشی در مدرسه ساکت و متین شو بیهوده مگوی و یاوه مشنو اندر سر درس گوش می باش باهوش سخن نیوش می باش می کوش که هر چه گوید استاد گیری همه را به چابکی یاد کم گوی و مگوی هر چه دانی لب دوخته دار تا توانی
شادیتان افزون روحتان سبز و پر امید |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/07/02ساعت 2:30 بعد از ظهر توسط نیوشا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
نیوشا نامی ایرانی با معنای شنونده است. وقتی خوب فکر می کنم، می بینم نزدیکی دل ها و همراهی و محبتی که بین ما دوستان است، در کوچک شدن غصه ها و کمرنگ شدن غم هایمان چقدر موثر است. این هم یکی از خصایص عجیب آدمی است.
هدف از طراحی این وبلاگ، این است که در عصر فاصله هاَ، راه را کوتاه کنم و نظر شما دوستان عزیز را در مورد آنچه که از دید من زیباست بدانم، کتاب های زیبایی را که مطالعه کردم معرفی و با کتاب های زیبا آشنا شوم،حرف دلم را در مورد وقایعی که در اطرافم رخ می دهد بزنم و حرف شما را بشنوم. |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1388 دی 1387 مرداد 1387 بهمن 1386 مهر 1386 مرداد 1386 تیر 1386 فروردین 1386 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 |
| پیوندها |
|
RSS
|