تبليغاتX
نیوشا - اصفهان
بیا تا حال یکدیگر بدانیم مراد هم بجوییم ار توانیم

اصفهان

 

امروز خیلی خوشحالم، چون هفته ی گذشته خبرهای خوبی را دریافت کردم. اون هم از کسی که برای من خیلی عزیز است و برای اینکه منظورم را بهتر برسونم باید بگویم این دوست خوب من، عزیز کرده ی خدایی است.

باید برگردم به بهمن 82 ، زمانی که در دانشگاه بودم و در خوابگاه بهترین ساعات دوران دانشجویی ام را با بهترین دوستم در یه اتاق کوچک به سر می بردم. وقتی اون به موجب رشته ی خود یک ترم زودتر فارغ التحصیل شد، من یه دفعه خیلی تنها شدم، و به دنبال یه هم اتاقی خوب، که این یه ترم آخر، محیط اتاق بعضاً مثل سایر محیط های دانشگاه خفقان آور نشه.

آخه وقتی تو از لحاظ بعد مکانی، بسیار دور از خانواده بسر می بری و محیط دانشگاه هم به دلایل عقاید خرافاتی مسموم است، تنها جایی که می توانی آرامش داشته باشی اتاق کوچکت است، که محیط این اتاق می تونه تو را از دسترس افکار موذی رهایی بده و حالا تصور کنید که من تمام فکر و ذکرم این بود که کسی را به عنوان هم اتاقی برگزینم که این یه ترم آخر محیط آروم اتاقم را از من نگیره و اما . . .

تا روز آخر هیچکس را پیدا نکردم و اینگونه بود که از سوی مسئولین خوابگاه به من اعلام شد که یکی از بچه های سال اولی را که قبلاً هم با هم اتاقی هایش مشکل داشته برای من برگزیدند و حالا من باید خودم را آماده می کردم .

عجیب بود، از شب قبل به یاد یکی از دوستان قدیم افتاده بودم، که همشهری بودیم و حالا او به سبب کار پدر، در شهر دانشگاهی ما زندگی می کرد. که البته سال پیش هم چون پدرش را به یک شهر دیگه انتقال داده بودند اون هم خوابگاهی شده بود. یه لحظه به فکر افتادم که اون را هر طوری که هست پیدا کنم چون می دونستم اون نیز کسی را آشنا در خوابگاه نداره.

 

صبح شنبه بود روز اول شروع ترم .

ساعت 13 خسته و کوفته بعد از گذراندن واحد تربیت بدنی، یه سر به سلف زدم تا ناهارم را بخورم.

وارد سلف شدم و در بدو ورود، رودر روی خودم چیزی را دیدم که باورش سخت بود، یکبار دیگه فهمیدم که خدا من را خیلی دوست داره و اینگونه در لحظه آخر بهترین را برایم فرستاد.

آخه دوستم گفت که ترم پیش را در شهر جدیدشان مهمان بوده و چون این ترم درخواست مهمانی او را قبول نکردند، از اصفهان برگشته و  همین الان رسیده و به دنبال یه هم اتاق می گرده و حتماً می دونید در اون لحظه من چه احساسی داشتم.

من و این دوست خوبم، ترم خوبی را گذراندیم. روزهای شادی را گذراندیم. من روزهای آخر دانشگاه را با کسی گذروندم که نمونه کامل یه انسان صادق و مهربون بود کسی که همه از نظر او خوب بودند.

کسی که عالم بزرگی و سختی های خاص خودش را بر خلاف من زیاد جدی نمی گرفت و همیشه لبخند به لب داشت و در برخورد با دیگران بسیار صادقانه عمل می کرد که برای من زیاد ارزش داشت، چون همیشه خیالم راحت بود که اون چه را که به زبان می آورد حرف دلش است و رنگ ریا نداره.

و می توانم بگویم این کلام خانم پرستو عوض زاده کاملاً در مورد این دوست من صدق می کنه:

 

همیشه از دیگران متمایزی

پیشگفتار تمام حرف هایت،

یک لبخند است!

 

زمستان بود که آمدی و ...

با سخاوت

بهار را به تمام فصول، تعمیم دادی!  

 

روز 10 تیر 83 روز آخر ترم بود و من به اون قول دادم که یه سفر به اصفهان داشته باشم ولی از اون روز تا کنون، که دو سال و اندی می گذرد این فرصت دست نداد و حالا این عزیز، می خواهد یکی از بهترین روزهای زندگی اش را جشن بگیره و من نیز بهترین فرصت را برای دیدار از او پیدا کردم.

خلاصه شنبه روز قشنگی است ، یکی به دلیل بالا  که می خواهیم در شادی این دوستمان شریک باشیم و دیگه اینکه بعد از یکسال این اولین خبر خوشی است که از دوستانم دریافت می دارم و خیلی خوشحالم و امیداوار که این مقدمه ای باشه برای دریافت خبرهای خوب  بعدی از سایر دوستان.

و البته این جشن دوست ما سببی می شه تا یکبار دیگه در جمع دوستان قدیم قرار گیریم و یکبار دیگه خاطرات خوش اتاق 10 تکرار بشه، آخه چند تایی دیگه از بچه های دانشگاه نیز هستند و هر کدام از شهری می آیند.

باز هم مثل همیشه مهربونی این دوست، سببی شد برای اینکه خوبها را یک جا ببینیم و چند ساعتی را به دور از دنیای بزرگی و عالم خاص خودش بگذرانیم.

و البته اینبار اصفهان، پایتخت فرهنگی، در روزهای جمعه و شنبه پایتخت شادیها می شه و قرار است بعد از مدتها روزهای شادی را در جمع دوستان بگذرانیم.

 

و از همین جا روز شنبه روز مولود مهد مهربانی و امید را به همه شما تبریک و شادباش می گویم و امید که این روز یکی از شادترین روزهای سال برای همه شما عزیزان باشد و روز رسیدن به تمام آرزوها.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/06/15ساعت 11:46 قبل از ظهر  توسط نیوشا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
نیوشا نامی ایرانی با معنای شنونده است. وقتی خوب فکر می کنم، می بینم نزدیکی دل ها و همراهی و محبتی که بین ما دوستان است، در کوچک شدن غصه ها و کمرنگ شدن غم هایمان چقدر موثر است. این هم یکی از خصایص عجیب آدمی است.

هدف از طراحی این وبلاگ، این است که در عصر فاصله هاَ، راه را کوتاه کنم و نظر شما دوستان عزیز را در مورد آنچه که از دید من زیباست بدانم، کتاب های زیبایی را که مطالعه کردم معرفی و با کتاب های زیبا آشنا شوم،حرف دلم را در مورد وقایعی که در اطرافم رخ می دهد بزنم و حرف شما را بشنوم.





نوشته های پیشین
تیر 1388
دی 1387
مرداد 1387
بهمن 1386
مهر 1386
مرداد 1386
تیر 1386
فروردین 1386
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
پیوندها
فارال
شیطان
کهن دیار
تنها نمان
یار دبستانی
یار دبستانی2
اتاق تنهایی من
شب های روشن من
سیاه سپید خاکستری
جهانی که در آن زندگی می کنیم.
کتابخانه یار دبستانی
یار دبستانی1
كوه خاموش
تراشۀ ذهن من
خط مشي به نام سينما
تو را من چشم در راهم
برجیس
پیوندها
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان