تبليغاتX
نیوشا - در ژرفای چشمانش بازتاب زیبایی خویش را ببینیم
بیا تا حال یکدیگر بدانیم مراد هم بجوییم ار توانیم

کیمیاگر

دوستای خوب چند روز پیش کتاب کیمیاگر را توی ویترین یکی از کتابفروشی ها دیدم و مرا واداشت تا این کتاب را برای خود تهیه و بعد از دوسال یکبار دیگه آن را بخوانم و البته اینبار بخشهای زیبای آن را که قبلاً در دفتر گزیده های شخصی خویش جمع کرده بودم با شما مطرح و نظر شما را نیز بدانم.

من این کتاب را خیلی دوست دارم و غبطه می خورم به حال اونهایی که در دانشگاهشان این کتاب تدریس و به بحث گذاشته می شود.

 

کیمیاگر

نوشته: پائولو کوئیلو

ترجمه: دل آرا قهرمان

 

البته از این کتاب چند ترجمه دیگر موجود می باشد که من تا الان این ترجمه را بیشتر پسندیده ام.

 

 

بخش اول

 

   

                                  

                     

 

کیمیاگر کتابی را که یکی از کاروانیان به همراه آورده بود، به دست گرفت.نام نویسنده کتاب «اسکار وایلد» بود و در آن به داستانی برخورد که درباره ی نرگس نوشته شده بود.

کیمیاگر افسانه ی نرگس را می شناخت، مرد جوان و زیبایی که هر روز به کنار دریاچه می رفت تا زیبایی خویش را در آب تماشا کند. او آنچنان مجذوب تصویر خویش می شد که روزی به آب افتاد و در دریاچه غرق شد. در مکانی که به آب افتاده بود، گلی رویید که آن را گل نرگس نامیدند.

اما اسکار وایلد داستان را به این شیوه تمام نکرده بود.

او نوشته بود که پس از مرگ نرگس، پریان جنگل به کنار دریاچه آب شیرین آمدند و آن را لبالب از اشگهای شور یافتند.

پریان پرسیدند: چرا گریه می کنی؟

دریاچه جواب داد :من برای نرگس گریه می کنم.

پریان گفتند:هیچ جای تعجب نیست، چون هر چند که ما پیوسته در بیشه ها به دنبال او بودیم تنها تو بودی که می توانستی از نزدیک زیبایی او را تماشا کنی.

آنگاه دریاچه پرسید:مگر نرگس زیبا بود؟

پریان شگفت زده پرسیدند: چه کسی بهتر از تو این را می داند؟او هر روز در ساحل تو می نشست و به روی تو خم می شد!

در یاچه لحظه ای ساکت ماند و سپس گفت:من برای نرگس گریه می کنم، زیرا هر بار که به روی من خم می شد، می توانستم در ژرفای چشمانش بازتاب زیبایی خویش را ببینم.

کیمیاگر گفت :چه داستان قشنگی.

 

اولین چیزی که بعد از خواندن این مطلب به ذهنم رسید این بود که دریاچه به نکته جالبی اشاره کرد ه و من این گونه برداشت کردم که هر کس خصلتهای خویش را به خوبی در همنشینش می تواند ببیند. دریاچه همنشینی زیبا داشت و زیبایی خود را در عمق چشمان او می دید و ما نیز با داشتن دوستی خوب و صادق می توانیم صداقت و خوبی خویش را در عمل او ببینیم.

خوب نظر شما چیه؟ اولین چیزی که بعد از خواندن این مطلب به ذهن شما خطور کرد چه بود؟

(یادمه کلاس سوم ابتدایی بودم که توی صفحه اول کتاب فارسی دختر داییم این جمله را که توسط دایی نوشته شده بود خواندم و از همون موقع تا سال آخر دبیرستان همیشه این جمله را در صفحه اول کتابهام می نوشتم.            همنشین تو از تو به باید                  تا تو را عقل و دین بیفزاید.)

 

 

 بخش دوم

 

در این کتاب نقش اصلی را «سانتیاگو» بر عهده دارد که پدرش او را به مدرسه کشیشها فرستاده بود تا کشیش شود و او در مدرسه، زبان لاتین، اسپانیولی و الهیات خوانده بود. اما از اوان کودکی در رویای جهانگردی به سر برده بود، برایش این خیلی مهم تر از شناخت خدا یا گناهان آدمیان جلوه می کرد. شبی به دیدار پدر رفت و به او گفت که نمی خواهد کشیش شود و قصد سفر دارد و پدر نیز به او گفته برای سفر نیاز به پول زیاد است و فقط چوپانان می توانند سرزمین های زیادی را ببینند.

و او هم گفته بود: پس من چوپان می شوم.

حال در مسیر سفر به طاریفا رسیده بود و گوسفندانش را در حاشیه ی شهر و در طویله ی یکی از دوستان جدیدش گذاشته بود.

او در این اطراف دوستان و آشنایان بسیاری داشت، برای همین بود که این اندازه سفر کردن را دوست داشت؛ آدم می توانست همیشه دوستان جدیدی پیدا کند بی آنکه مجبور باشد هر روز آنها را ببیند.

هنگامی که ما دائماً در اطراف خود افراد مشخصی را می بینیم احساس می کنیم که آنها بخشی از زندگی ما هستند. و چون بخشی از زندگی ما می شوند سرانجام تصمیم می گیرند که زندگی ما را تغییر دهند. و اگر آنطوری که آنان آرزو دارند نباشیم از ما ناراضی می شوند. هر کسی گمان می کند که دقیقاً می داند که ما باید چگونه زندگی کنیم.

ولی هیچکس هرگز نمی داند که چگونه باید زندگی خاص خودش را بکند.

 

این درس خوبی است و از نظر من رعایت اون باعث می شود که روابط ما مستحکم تر و زیبایی خاص خودش را پیدا کند.

و این در عمل بر من اثبات شده است؛ احترام به عقیده دوست و یاد گرفتن نکات خوب این رابطه که با اعتقادات خود من همگام باشه.

 

«بهترين دوست اون دوستي كه بتوني باهاش روي يك سكو ساكت بنشيني و چيزي نگي و وقتي ازش دور ميشي حس كني بهترين گفتگوي عمرت رو داشتي.»

 

به امید اینکه همیشه بهترین دوستان را در کنار خویش داشته باشید، از شما می خواهم که با من در این مسیر همراه باشید.

  

 

 

                   

+ نوشته شده در  شنبه 1385/05/21ساعت 9:32 بعد از ظهر  توسط نیوشا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
نیوشا نامی ایرانی با معنای شنونده است. وقتی خوب فکر می کنم، می بینم نزدیکی دل ها و همراهی و محبتی که بین ما دوستان است، در کوچک شدن غصه ها و کمرنگ شدن غم هایمان چقدر موثر است. این هم یکی از خصایص عجیب آدمی است.

هدف از طراحی این وبلاگ، این است که در عصر فاصله هاَ، راه را کوتاه کنم و نظر شما دوستان عزیز را در مورد آنچه که از دید من زیباست بدانم، کتاب های زیبایی را که مطالعه کردم معرفی و با کتاب های زیبا آشنا شوم،حرف دلم را در مورد وقایعی که در اطرافم رخ می دهد بزنم و حرف شما را بشنوم.





نوشته های پیشین
تیر 1388
دی 1387
مرداد 1387
بهمن 1386
مهر 1386
مرداد 1386
تیر 1386
فروردین 1386
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
پیوندها
فارال
شیطان
کهن دیار
تنها نمان
یار دبستانی
یار دبستانی2
اتاق تنهایی من
شب های روشن من
سیاه سپید خاکستری
جهانی که در آن زندگی می کنیم.
کتابخانه یار دبستانی
یار دبستانی1
كوه خاموش
تراشۀ ذهن من
خط مشي به نام سينما
تو را من چشم در راهم
برجیس
پیوندها
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان