تبليغاتX
نیوشا - گر چه گردآلود فقرم شرم باد از همتم
بیا تا حال یکدیگر بدانیم مراد هم بجوییم ار توانیم

گر چه گردآلود فقرم شرم باد از همتم                          گر به آب چشمه خورشید دامن تر کنم

                                                                                              "حافظ"

چند روزی است که دارم به آرزوهام فکر می کنم و اینکه به چقدر از آنها رسیدم و در راه رسیدن به آن ها چقدر زحمت و رنج متحمل شدم و دوم اینکه چقدر از آنها دستنیافتنی هستند.

فکر کردن به این موضوع هم من را شاد کرد و هم ناراحت!!!!!!!!

آخه به خیلی از چیزها که در بچگی آرزوشو داشتم رسیدم و حالا که خوب فکر می کنم می بینم که حتی یکبار برای آنها از خدای مهربونم تشکر نکردم . و یلی از چیزها رو با ندونم کاری پس زدم!

و اما چیزهایی که تا به حال به آنها نرسیدم و هنوز از حکمتی که خداجون برام در نظر گرفته بی خبرم ولی یه چیزی برام جالبه که چه جوریه که هنوز من به آنها فکر می کنم .

گاهی اوقات فکر می کنم من حتماً به این خواسته هام می رسم و حتماً به قول قدیمی ها دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نداره . گاهی اوقات نا امید می شم و تصمیم می گیرم که دیگه به آن فکر نکنم ولی وقتی یک هفته، یک ماه و حتی یک سال و در بعضی موارد 20 سال از آن می گذره می بینم که نه؛ حتماً این رویا باید یه روزی به واقعیت بپیونده که من هنوز به آن فکر می کنم و در چنین موقعی ست که به یاد رمان زیبای " پرنده خارزار " نویسنده: کالین مک کالو می افتم .

 داستان این رمان به این گونه است که پدر رالف کشیش کاتولیک است و زمانی که برای بار اول مگی رو می بینه، مگی دختر بچه ایست که مهرش به دل پدر رالف می افته و از آن پس در تمام لحظات زندگی مواظب مگی است و تنها حامی او محسوب میشه چون  مگی زیاد در خانواده اش مورد توجه قرار نمی گیره، تا اینکه مگی بزرگ می شه و پدر متوجه میشه که این یه دوست داشتنه معمولی نیست، بنابراین تصمیم به فاصله گرفتن از او می گیره اما همیشه دورادور مراقب اوست و از خانواده مگی می خواد که همسر خوبی را برای او بیابند. و البته مگی نیز جز به پدر رالف به هیچکس دیگه فکر نمیکه. در بخشی از این رمان پدر رالف برای مگی در خصوص دستیابی به آرزوها این گونه نقل می کند:

  •  پدر رالف: بعضی وقتها برای پیدا کردن یه چیز مهم آدم باید قید خیلی چیزها رو بزنه. . . چون بهای بدست آوردن بعضی چیزا سنگینه.
  • مگی: منظورتون چیزیه که اونو خوشحال کنه؟
  • پدر رالف:خوشحال؟
  • در افسانه ها از پرنده ای شگفت انگیز یاد شده است . . .

         پرنده ای که تنها یک بار در طول زندگیش آواز می خواند. . .

         از وقتی به دنیا می یاد، آروم و قرار نداره و دنبال خارزاری میگرده. . .

         و وقتی اونو پیدا کرد شروع به خوندن میکنه. . .

         زیباترین آوازی که مخلوقات عالم شنیده اند. . .

         و به هنگام آواز تن خود را به تیزترین و بلند ترین خار می سپارد.

        و هنگامی که در حال جان سپردن است روح خود را به دیگر پرندگان خوش آواز و چکاوک هامی   سپارد. . .

         پرنده خارزار زندگی خویش را در مقابل آوازی زیبا فدا می کند.

         اما همه جهانیان برای آوازش سکوت پیشه می کنند.

         و خداوند در بهشت لبخند بر لبانش جاری می گردد.

  • مگی: منظورت چیه پدر؟
  • پدر رالف: معنی حرفم اینه که بهای چیزهای بزرگ سنگینه . . .بهاش رنجه.  

حالا بیایید و با هم روراست باشیم، چقدر در راه رسیدن به آرزوهایمان سختی ها را می پذیریم، یا تا چه حد به خدا اطمینان می کنیم و اگه به خواسته هامان نرسیدیم، عکس العملمان چیست؟

گاهی حتی در مورد اینکه در این مواقع چه عکس العملی باید داشته باشم بر سر دوراهی گیر می کنم و خود این هم می شه یه مشکل جدید.

همیشه به دنبال یکی می گردم که بتونم همه حرفهامو بهش بزنم و اونم همه راهکارها را بدونه و البته راهکارهایی که توی این جامعه قابل اجرا باشند.

 

در جایی دیگر از داستان، پدر ویتوریو که در واقع مافوق پدر رالف می باشد به او می گوید:

  • شما در موقعیتهای زیادی امتحان می شوید اما بزرگترین امتحان خداوند چگونه استفاده کردن از این قدرت است.و تواضع در اینجا به یاری شما می یاد تا روش خوب استفاده بردن از قدرت رو به شما یاد بدهد.

البته گاهی خیلی از رویاهایمان به مرحله ی اجرا می رسند و ما به دلیل اینکه به اطرافمان توجه نداریم باعث نابودیه آنها با دست خود می شویم.مثل این داستانی که در اینجا برایتان تعریف می کنم.

 

مرد جوانی بود که . . .

مرد جوانی آخرین روزهای دانشگاه را سپری می کرد و به زودی فارغ التحصیل می شد.چندین ماه بود که یک اتومبیل اسپورت بسیار زیبا چشمش را گرفته بود از آنجایی که می دانست پدرش به راحتی قدرت خرید آن ماشین را دارد به او گفت که داشتن این اتومبیل همه آرزوی اوست.

با نزدیک شدن به روز فارغ التحصیلی، مرد جوان دائماً به دنبال علائمی حاکی از خرید اتومبیل بود. بالاخره، در صبح روز فارغ التخصیلی پدر او را به اتاق خود فرا خواند و به او گفت که چقدر از داشتن چنین فرزند خوبی به خود می بالد و چقدر او را دوست دارد.

سپس هدیه ای را که بسیار زیبا پیچیده شده بود، به دست او داد. مرد جوان کنجکاو و البته با نوعی احساس ناامیدی، هدیه را که یک انجیل جلد چرمی دوست داشتنی بود باز کرد. با دیدن هدیه، مرد جوان از کوره در رفت، صدایش رابلند کرد و با عصبانیت گفت : "با این همه پولی که داری، فقط یک انجیل به من می دهی ؟ " و مانند گردبادی خشمگین به سرعت خانه را ترک کرد و انجیل مقدس را در آنجا باقی گذاشت.

سالهای بسیاری گذشت و مرد جوان موفقیتهای بسیاری در راه تجارت کسب کرد. خانه ای زیبا خریده و خانواده گرمی تشکیل داده بود. در همین سالها، روزی با خود فکر کرد که الان باید پدرش بسیار پیر شده باشد و بهتر است که به دیدن او برود .او پدر را از صبح آن روز فارغ التحصیلی ندیده بود.

قبل از آنکه وسایل رفتن را مهیا کند تلگرامی با این مضمون دریافت کرد که پدرش در گذشته و در وصیتنامه ای همه دارایی خود را به او واگذار کرده است، و او باید هر چه زودتر به خانه پدری رفته و به امور رسیدگی کند.

وقتی به خانه پدری رسید، ناگهان غم و پشیمانی بر دلش نشست. به بررسی اوراق بهادار پدر پرداخت و در میان آنها، انجیلی را که هنوز به همان نویی، همان طور که او آن را سالها پیش باقی گذاشته بود، پیدا کرد.در حالی که قطرات اشک به روی گونه هایش سرازیر شده بود، کتاب مقدس را باز کرد و به ورق زدن آن پرداخت. در حالی که مشغول خواندن آیه های آن بود، ناگهان یک سوییچ اتومبیل که در پاکتی در پشت آن قرار داشت به زمین افتاد.روی آن نام طرف معامله نوشته شده بود و این نام مالک اتومبیل اسپورت مورد علاقه او بود. همچنین روی آن تاریخ روز فارغ التحصیلی او و این لغات درج شده بود  . . .به طور کامل پرداخت گردید.

 

تا به حال، چند بار خود را از نعمات خداوند محروم کرده ایم فقط به این خاطر که ظاهر امر آن طور که ما انتظار داشته ایم نبوده اشت؟

نمی دونم من خودم به شخصه موقعیتهای اینجوری زیاد داشتم و البته بعضی را به سبب بی تجربگی و بعضی را به سبب غرور و تکبر جوانی از دست داده ام و خوب اوایل زیاد ازشون یاد می کردم و اینکه کاش اینکار رو کرده بودم و کاش آن حرف را نزده بودم.

البته همه ی اینها تجربه های با ارزشی است که دنیای زیبای آینده ی ما را می سازد.

آرزو، رویا و هدف همگی کلمات زیبایی هستند که خدا در ذهن ما قرار داده تا با ساختن آنها زندگی خود را به سوی آنچه دوست داریم پیش ببریم.

 رویاهای ذهنتان پربار و برآورده باد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/04/11ساعت 7:14 قبل از ظهر  توسط نیوشا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
نیوشا نامی ایرانی با معنای شنونده است. وقتی خوب فکر می کنم، می بینم نزدیکی دل ها و همراهی و محبتی که بین ما دوستان است، در کوچک شدن غصه ها و کمرنگ شدن غم هایمان چقدر موثر است. این هم یکی از خصایص عجیب آدمی است.

هدف از طراحی این وبلاگ، این است که در عصر فاصله هاَ، راه را کوتاه کنم و نظر شما دوستان عزیز را در مورد آنچه که از دید من زیباست بدانم، کتاب های زیبایی را که مطالعه کردم معرفی و با کتاب های زیبا آشنا شوم،حرف دلم را در مورد وقایعی که در اطرافم رخ می دهد بزنم و حرف شما را بشنوم.





نوشته های پیشین
تیر 1388
دی 1387
مرداد 1387
بهمن 1386
مهر 1386
مرداد 1386
تیر 1386
فروردین 1386
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
پیوندها
فارال
شیطان
کهن دیار
تنها نمان
یار دبستانی
یار دبستانی2
اتاق تنهایی من
شب های روشن من
سیاه سپید خاکستری
جهانی که در آن زندگی می کنیم.
کتابخانه یار دبستانی
یار دبستانی1
كوه خاموش
تراشۀ ذهن من
خط مشي به نام سينما
تو را من چشم در راهم
برجیس
پیوندها
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان