![]() |
![]() |
|
| بیا تا حال یکدیگر بدانیم مراد هم بجوییم ار توانیم |
|
مهمترین راز زندگی: دوست داشتن محض با تاخیر می نویسم چون مدتی است که از دست خودم عصبانی هستم و البته نمی خواستم این حس را به صفحه ای انتقال بدهم که از روز تولدش خواستم فقط شاد باشه و بدور از تمام غصه های زندگی. چند شب هم هست که می خواستم نظرم را در خصوص مطالب عنوان شده در برنامه ی" الفبای مهربونی" بگم که باز هم چون عصبانی هستم ، دست نگه می دارم تا یه ذره آروم شوم و آنوقت مفصل صحبت کنیم و البته اگه شما هم من رو به ایده آلیست بودن متهم نکنید!!!!!!!!!!!!!!!!!!! و اما در راستای موضوع بالا می خواهم با اجازه از سرکارخانم پرستو عوض زاده، بخشی از شعر "باران های بی اجازه" ایشون را که در مجله موفقیت شماره 102 آمده انتخاب کنم و در این صفحات بنویسم، چون احساس می کنم تعریف زیبایی از دوست داشتن کرده اند و باعث می شه تا من کمی چشمم را برروی واقعیاتی که این یک ماهه ی اخیر بین دوست و آشنا دیدم ببندم و اندکی آروم بشوم. ناگهانی تر از آمدنت، می روی بی بهانه من می مانم و باران های بی اجازه و قلب عاشقی که سپاسگزارت می ماند تا ابد: متشکرم که به من فهماندی که: چه قدر می توانم دوست بدارم و عاشق باشم بی توقع! باور کن، بی توقع! شاد و قدرتمند باشید |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/06/27ساعت 11:44 بعد از ظهر توسط نیوشا |
|
|
اصفهان امروز خیلی خوشحالم، چون هفته ی گذشته خبرهای خوبی را دریافت کردم. اون هم از کسی که برای من خیلی عزیز است و برای اینکه منظورم را بهتر برسونم باید بگویم این دوست خوب من، عزیز کرده ی خدایی است. باید برگردم به بهمن 82 ، زمانی که در دانشگاه بودم و در خوابگاه بهترین ساعات دوران دانشجویی ام را با بهترین دوستم در یه اتاق کوچک به سر می بردم. وقتی اون به موجب رشته ی خود یک ترم زودتر فارغ التحصیل شد، من یه دفعه خیلی تنها شدم، و به دنبال یه هم اتاقی خوب، که این یه ترم آخر، محیط اتاق بعضاً مثل سایر محیط های دانشگاه خفقان آور نشه. آخه وقتی تو از لحاظ بعد مکانی، بسیار دور از خانواده بسر می بری و محیط دانشگاه هم به دلایل عقاید خرافاتی مسموم است، تنها جایی که می توانی آرامش داشته باشی اتاق کوچکت است، که محیط این اتاق می تونه تو را از دسترس افکار موذی رهایی بده و حالا تصور کنید که من تمام فکر و ذکرم این بود که کسی را به عنوان هم اتاقی برگزینم که این یه ترم آخر محیط آروم اتاقم را از من نگیره و اما . . . تا روز آخر هیچکس را پیدا نکردم و اینگونه بود که از سوی مسئولین خوابگاه به من اعلام شد که یکی از بچه های سال اولی را که قبلاً هم با هم اتاقی هایش مشکل داشته برای من برگزیدند و حالا من باید خودم را آماده می کردم . عجیب بود، از شب قبل به یاد یکی از دوستان قدیم افتاده بودم، که همشهری بودیم و حالا او به سبب کار پدر، در شهر دانشگاهی ما زندگی می کرد. که البته سال پیش هم چون پدرش را به یک شهر دیگه انتقال داده بودند اون هم خوابگاهی شده بود. یه لحظه به فکر افتادم که اون را هر طوری که هست پیدا کنم چون می دونستم اون نیز کسی را آشنا در خوابگاه نداره. صبح شنبه بود روز اول شروع ترم . ساعت 13 خسته و کوفته بعد از گذراندن واحد تربیت بدنی، یه سر به سلف زدم تا ناهارم را بخورم. وارد سلف شدم و در بدو ورود، رودر روی خودم چیزی را دیدم که باورش سخت بود، یکبار دیگه فهمیدم که خدا من را خیلی دوست داره و اینگونه در لحظه آخر بهترین را برایم فرستاد. آخه دوستم گفت که ترم پیش را در شهر جدیدشان مهمان بوده و چون این ترم درخواست مهمانی او را قبول نکردند، از اصفهان برگشته و همین الان رسیده و به دنبال یه هم اتاق می گرده و حتماً می دونید در اون لحظه من چه احساسی داشتم. من و این دوست خوبم، ترم خوبی را گذراندیم. روزهای شادی را گذراندیم. من روزهای آخر دانشگاه را با کسی گذروندم که نمونه کامل یه انسان صادق و مهربون بود کسی که همه از نظر او خوب بودند. کسی که عالم بزرگی و سختی های خاص خودش را بر خلاف من زیاد جدی نمی گرفت و همیشه لبخند به لب داشت و در برخورد با دیگران بسیار صادقانه عمل می کرد که برای من زیاد ارزش داشت، چون همیشه خیالم راحت بود که اون چه را که به زبان می آورد حرف دلش است و رنگ ریا نداره. و می توانم بگویم این کلام خانم پرستو عوض زاده کاملاً در مورد این دوست من صدق می کنه: همیشه از دیگران متمایزی پیشگفتار تمام حرف هایت، یک لبخند است! زمستان بود که آمدی و ... با سخاوت بهار را به تمام فصول، تعمیم دادی! روز 10 تیر 83 روز آخر ترم بود و من به اون قول دادم که یه سفر به اصفهان داشته باشم ولی از اون روز تا کنون، که دو سال و اندی می گذرد این فرصت دست نداد و حالا این عزیز، می خواهد یکی از بهترین روزهای زندگی اش را جشن بگیره و من نیز بهترین فرصت را برای دیدار از او پیدا کردم. خلاصه شنبه روز قشنگی است ، یکی به دلیل بالا که می خواهیم در شادی این دوستمان شریک باشیم و دیگه اینکه بعد از یکسال این اولین خبر خوشی است که از دوستانم دریافت می دارم و خیلی خوشحالم و امیداوار که این مقدمه ای باشه برای دریافت خبرهای خوب بعدی از سایر دوستان. و البته این جشن دوست ما سببی می شه تا یکبار دیگه در جمع دوستان قدیم قرار گیریم و یکبار دیگه خاطرات خوش اتاق 10 تکرار بشه، آخه چند تایی دیگه از بچه های دانشگاه نیز هستند و هر کدام از شهری می آیند. باز هم مثل همیشه مهربونی این دوست، سببی شد برای اینکه خوبها را یک جا ببینیم و چند ساعتی را به دور از دنیای بزرگی و عالم خاص خودش بگذرانیم. و البته اینبار اصفهان، پایتخت فرهنگی، در روزهای جمعه و شنبه پایتخت شادیها می شه و قرار است بعد از مدتها روزهای شادی را در جمع دوستان بگذرانیم. و از همین جا روز شنبه روز مولود مهد مهربانی و امید را به همه شما تبریک و شادباش می گویم و امید که این روز یکی از شادترین روزهای سال برای همه شما عزیزان باشد و روز رسیدن به تمام آرزوها. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/06/15ساعت 11:46 قبل از ظهر توسط نیوشا |
|
|
آیینه رو دوست نداریم
موقع خوندن مطلب کوچه باغ بی قراری چهل و نهم به مطلب جالبی برخوردم که در ذیل آن را برای شما می نویسم. برای من تعبیر جالبی از آیینه بود که تا به حال به اون فکر نکرده بودم. «آیینه رو دوست نداریم چون ما رو به یاد معایب مون می اندازه و ما هم می آموزیم وقتی به هر موجودی می نگریم به جای دیدن و پذیرش او، معایبش رو جست و جو کنیم و این رفتار به شکل عادت در همه لحظه های زندگی مون حلول می کنه و ما رو به مرور تلخ و سنگین می کنه.» و جالبه که این هفته زیاد با این موضوع برخورد کردم. همه با هم به دنبال گوشزد کردن عیوب یکدیگر هستیم و این چنین است که هیچ لذتی از این زندگی نمی بریم.
منبع: مجله موفقیت . شماره 102 .هله پتگر |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/06/12ساعت 2:42 بعد از ظهر توسط نیوشا |
|
|
کیمیاگر (۲)
سانتیاگوی چوپان مشغول مطالعه ی کتاب قطوری بود، که پیرمردی آمد و در کنار او بر روی نیمکت نشست و شروع به صحبت کرد. پیرمرد از چوپان پرسید: چه کتابی می خواند؟ سانتیاگو کتاب را به دست پیرمرد داد. پیرمرد در حالی که کتاب را از همه جوانب بررسی می کرد گفت: هوم! کتاب مهمی است، اما خیلی کسل کننده است. و ادامه داد: این کتاب از همان چیزهایی حرف می زند که تقریباً همه ی کتابها از آن حرف می زنند. یعنی ناتوانی انسانها در انتخاب سرنوشتشان. و آخر سر، باوری را ارائه می دهد که بزرگترین گزافه و دروغ دنیاست. مرد جوان شگفت زده پرسید: و این بزرگترین دروغ عالم کدامست؟
اینست: درزندگی ما لحظه ای فرا می رسد که تسلط بر زندگی را از دست می دهیم و از آن پس، سرنوشت، بر هستی ما مسلط می شود. و این بزرگترین گزافه ی عالم است.
مرد جوان گفت: این اتفاق برای من نیفتاده، چون می خواستند از من یک کشیش بسازند و من تصمیم گرفتم که چوپان شوم. پیرمرد گفت: اینطور بهتر است چون تو سفر را دوست داری. بزرگترین گزافه و دروغ دنیا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! آیا شما نیز این موضوع را قبول دارید و آیا شده تا بحال مشکلات پیش آمده را تقصیرسرنوشت بدانید؟ اگر کمی به کارها و اعمال خود فکر کنیم، می بینیم که خودمان بزرگترین عامل فراهم کردن زمینه رخ داد این اشتباهات بوده ایم. سرنوشت را ما می سازیم و البته منکر وجود موانع سر راه نیستم. ولی حرف من این است: تصمیمی که در لحظات بحرانی می گیریم ممکن است موجب شود تا تاخیری چند ساله در رسیدن به هدف ایجاد کند و این سخن را به این دلیل می گویم که بارها پیش آمده در لحظه ای خاص تصمیمی را گرفته ایم، حرفی را زده ایم، عملی را انجام داده ایم و بعد ها در طول مسیر بارها پیش خود تکرار کرده ایم که ای کاش آن روز این حرف را نزده بودم، ای کاش یکبار دیگر به عقب برمی گشتم، آنگاه به گونه ای دیگر عمل می کردم. من خود نیز در یکی از بحرانی ترین لحظات زندگی ام، عملی را انجام داده ام که باعث شد مسیر را دور بزنم و به موجب همان اشتباه و همان تصمیم که در زمان عصبانیت گرفتم، روز به روز از هدف دور و دورتر شوم و هر روز خود را سرزنش کنم که چرا آن روز این کار را کرده ام و البته اگر بخواهم تمام سختی ها را کنار بگذارم و خوشبینانه به این موضوع نگاه کنم باید بگویم توی این مسیر تجربه های بسیاری کسب کردم و اگر روزی دوباره راه اصلی رسیدن به هدف را پیدا کنم و به آن برسم مسلماً قدر اونو خیلی خوب می دونم و عزیزش می دارم.و به عبارتی می گویم : زمان مرا ساخت. دوری از هدف و خواسته ام، کم کم مرا قابل کرد. زندگی تنها مجال ما برای کسب آگاهی است هر کس بیشتر بداند، پیش تر می رود.
با آرزوی اینکه همیشه بهترین مسیرها را برای رسیدن به اهدافمان برگزینیم و شادمان باشیم .
شادیتان افزون باد و لبخند مهمان همیشگی لبهایتان باشد. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/06/05ساعت 2:7 بعد از ظهر توسط نیوشا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
نیوشا نامی ایرانی با معنای شنونده است. وقتی خوب فکر می کنم، می بینم نزدیکی دل ها و همراهی و محبتی که بین ما دوستان است، در کوچک شدن غصه ها و کمرنگ شدن غم هایمان چقدر موثر است. این هم یکی از خصایص عجیب آدمی است.
هدف از طراحی این وبلاگ، این است که در عصر فاصله هاَ، راه را کوتاه کنم و نظر شما دوستان عزیز را در مورد آنچه که از دید من زیباست بدانم، کتاب های زیبایی را که مطالعه کردم معرفی و با کتاب های زیبا آشنا شوم،حرف دلم را در مورد وقایعی که در اطرافم رخ می دهد بزنم و حرف شما را بشنوم. |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1388 دی 1387 مرداد 1387 بهمن 1386 مهر 1386 مرداد 1386 تیر 1386 فروردین 1386 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 |
| پیوندها |
|
RSS
|