![]() |
![]() |
|
| بیا تا حال یکدیگر بدانیم مراد هم بجوییم ار توانیم |
|
بساط جشن ملی را جای دیگری پهن کنید. فوتبال تحمل نکرد .بله بالاخره فوتبال هم آدم است، یک جایی کم می آورد، 70 میلیون شاید کمتر شاید بیشتر ایستاده ایم روی شانه هایش خب می پوکد.می خورد زمین. چرا با این بنده خدا اینطور برخورد می کنیم که وقتی کم آورد و زانوهایش زیر این فشار وا رفت این طور سرخورده و وامانده به خودمان بپیچیم و لعن و نفرینش کنیم که چرا زیر پای ما را خالی کرده است . مگر گنجایش او برای کشیدن این همه آدم چقدر است ؟ اصلاً چرا ما کمبودهای مان از جای دیگر را از فوتبال طلب می کنیم؟ ما کمبود جشن داریم. بله. بودند کسانی که در همین شهر تمام طول فوتبال را به رنگ زدن صورت شان مشغول بودند تا در جشن بعد از مسابقه شرکت کنند بدون اینکه کاری به نتیجه داشته باشند. سال های سال است که وظیفه جور کردن سور و سات چنین جشنی را به گردن فوتبال انداخته ایم . بهانه ای که بتوانیم به کمک آن به خیابان بریزیم، همدیگر را بغل کنیم و تبریک بگوییم . نه اینکه در سایر زمینه ها عقب افتاده باشیم نه، کشتی و وزنه برداری در المپیک برای مان طلا آوردند .بچه درسخوان ها در المپیاد فیزیک، شیمی، کامپیوتر و . . . نشان دادند که مخ شان خیلی بیشتر و بهتر از همتایان خارجی کار می کند و یا همین اواخر دستیابی به فن آوری انرژی هسته ای گواه دیگری بود به قابلیت ها و شایستگی ها؛ برای هر کدام از این ها می شد به خیابان ریخت و هلهله کرد و جشن ملی راه انداخت . اما انگار چیزی جز فوتبال نمی تواند ما را از زمین بکند. . .
این قسمتی از متنی است که در روزنامه گل روز دوشبه 29خرداد 1385 توسط آقای رضا خدادادی نوشته شده است و من به این دلیل بخشی از آن را اینجا آوردم که در یکی از پست های قبلی به این موضوع پرداخته بودم و این مطلب تاییدی بر حرف های من بود و البته خوشحالم که این مطلب از طرف یکی از افرادجامعه ورزشی مطرح شده است و ایکاش کمی مردم و مسئولین ما را به فکر وامی داشت که فکری برای این مشکل بکنند. و حالا در ادامه این خبر خوش را که از سایت http://www.baztab.com/news/41004.php دریافت کرده ام می آورم تا در ادامه خود به نتیجه گیری بپردازید.
تيم هاي اعزامي روبوکاپ دانشجويي و دانش آموزي ايران موفق شدند عناوين جهاني اين دوره از مسابقات روبوکاپ آلمان را کسب کنند و سربلند به کشور بازگردند. باز هم از شنیدن حرف ها و نظرات شما عزیزان خوشحال می شوم. |
|||||
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/03/31ساعت 7:18 قبل از ظهر توسط نیوشا |
|
|
چهار اثر از فلورانس اسکاول شین
وقتی چشم امیدتان به خدا باشد، هیچ چیز آنقدر عجیب نیست که راست نباشد. هیچ چیز آنقدر عجیب نیست که پیش نیاید. و هیچ چیز آنقدر عجیب نیست که دیر نپاید. حال به همه ی موهبت هایی بیندیشید که چنین دوردست به نظر می آیند. و از همین حالا منتظرشان باشید تا در پرتو لطف الهی و به گونه ای غیر منتظره به سراغتان بیایند. چون خدا معجزات خود را از راه هایی عجیب به انجام می رساند. این مطلب برگزیده ای از کتاب زیبای (چهار اثر از فلورانس اسکاول شین)، ترجمه ی گیتی خوشدل می باشد که در یکی از بحرانی ترین روزهای زندگی به دستم رسید، و بزرگترین راهنمای من در حل مشکلات در آن مقطع بود. بزرگ ترین راز موفقیت فلورانس اسکاول شین(نویسنده ی آمریکایی این کتاب) به گفته ی امت فاکس، این بود که همواره خودش بود: ساده و صمیمی و بی تکلف و شوخ طبع. در این کتاب چهار اثر زیبای نویسنده را مطالعه می کنیم: ۱- بازی زندگی و راه این بازی. ۲- کلام تو عصای معجزه گر تواست. ۳- در مخفی توفیق. ۴- نفوذ کلام. من از خواندن فصل اول این کتاب همیشه وهمیشه لذت می برم، در ضمن بخش زیبای دیگر این کتاب، بیان مفهوم باطنی سفید برفی و هفت کوتوله است. بله داستان همان فیلم کودکانه ای که در هر سنی مشتاق دیدار آن هستیم. در داستان سفید برفی و هفت کوتوله: سفید برفی شاهزاده خانم کوچولو، زن پدری ظالم دارد که به او حسد می ورزد. تصویر زن پدر ظالم در سیندرلا نیز ظاهر می شود.
حیوانات جنگل سفید برفی را به خانه ی خود می برند:
سفید برفی نمی تواند در برابر سیب زهر آلود زن پدر ظالم خود مقاومت کند و همین که به آن گاز می زند از پا می افتد. اکنون همه پرندگان و حیوانات شتابزده در پی هفت کوتوله می روند تا آنها را به نجات سفید برفی بیاورند. اما دیگر خیلی دیر شده چون سفید برفی جان داده است همه از غصه سرشان را پایین می اندازند.اما ناگهان شاهزاده وارد می شود و سفید برفی را می بوسد.چشمان سفید برفی باز می شود و دیگر بار به زندگی باز می گردد. . .
بیایید ما نیز تلقین های دلتنگی آور زن پدر ستمگر را سربه نیست کنیم. و هشیاری ابدی بهای رهایی از شر این اندیشه های منفی است. خوب دوستان خوب این کتاب زیبا را مطالعه کنید و مرا نیز از نظرات خود مطلع سازید. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/03/29ساعت 0:18 قبل از ظهر توسط نیوشا |
|
|
کتاب مسیح باز مصلوب (1جلد) نویسنده نیکوس کازانتزاکیس ترجمه :محمد قاضی کتابی زیبا که در هنگام مطالعه، گویی وقایع روز را می خوانیم، و نویسنده دنیای امروز و جامعه ما را به تصویر کشیده است. نمی دانم ترجمه دیگری از این کتاب موجود می باشد یا نه ولی باید بگویم که از زیباترین ترجمه هایی است که تا کنون مطالعه کرده ام. که به واقع ما را با خود به زندگی جاری در کتاب می برد. در این کتاب عده ای می خواهند زندگی مسیح را به نمایش بکشند که دوباره تمامی وقایع دوران مسیح به گونه ای در زمان آن ها رخ میدهد تا جایی که مانولیوس که نقش مسیح را به عهده دارد توسط مردم و به دستور کشیش کشته می شود. گویی دوباره مسیح مصلوب شده است . جملاتی زیبا از این کتاب :
خواندن این کتاب زیبا را به شما دوستان عزیز توصیه می کنم.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/03/22ساعت 9:12 قبل از ظهر توسط نیوشا |
|
|
رابطه و رازهای نهفته در آن
اولین چیزی که با شنیدن کلمه رابطه به ذهن شما میرسد چیست؟ چه نوع رابطه هایی را می پسندید. بعد از برقراری رابطه، چه اصولی را رعایت می کنید وآیا اصلاً با قوانین آن آشنایی دارید؟ درست سال پیش همین موقع ها بود که سوالاتی در خصوص نحوه ارتباط با اشخاص مختلف، برایم پیش آمد. سوالاتی از این قبیل که: با چه افرادی می توان رابطه ی نزدیک داشت؟ آیا هر رابطه ای ارزش حفظ کردن داره؟ بعد از شروع یک رابطه، برای تداوم بخشیدن به آن چه کارهایی باید کرد؟ و آیا بهتر نیست که در همان ابتدای برقراری رابطه با دوستان، انتظاراتمان از یکدیگر را عنوان کنیم. خلاصه اینکه چگونه نوع برداشتم از رابطه را، برای دوستان جدیدم شرح بدهم. چگونه از آنها بخواهم که محدوده ارتباطمان را مشخص کنیم تا در آینده کوتاهی ای صورت نگیرد که نتیجه آن پایان دادن به آن رابطه باشد. چرا که من همیشه معتقدم که بعد از برقراری هر ارتباط و اطمینان از صحت آن باید روز به روز بر استحکام آن افزود و مانند کودک تازه متولد شده ای از آن مراقبت کرد تا از تمام لحظات با هم بودن لذت برد، نه اینکه با ندانم کاریهای خود اسباب زحمت یکدیگر را فراهم کنیم، چنین است که یک رابطه لذت بخش و شیرین می شود. خلاصه درگیر این موضوع بودم که مثل همیشه ره گشای کار من یعنی مجله موفقیت با درج مطلبی در این خصوص در شماره همان ماه به فریادم رسید که از تمام دوستان عزیزم خواستم این مطلب را مطالعه کنند و حال دراین روزها که یک سالی از آن می گذرد توجه شما عزیزان را به بخشی از آن جلب می کنم.البته این را اضافه کنم که ما یاران موفقیت یه کوچه باغ خیلی زیبا داریم که همیشه تجارب خوبی را از موسس این کوچه باغ کسب می کنیم و امروز از شما عزیزان می خواهم که من را در رفتن به این کوچه باغ همراهی کنید. رابطه از یه نگاه شروع می شه! از یه لبخند، از یه کلمه مثله سلام! از یه نوازش، از یه صدای پر مهر وگرم. از یه کارت تبریک، وقتی به وقتش به دستت می رسه! از یه دستی که دستاتو با عشق می فشاره. از یه سوال که می تونه، روحت رو زیر و زبر کنه! از یه جواب که وقتی اونو می شنوی، به آرامش می رسی. به ساحل امن دانایی. به مرز آشنای بودن، به نقطه اتکای توانایی . . . رابطه گاهی با نوشتن یه نامه شروع می شه! یه نامه که دلتنگی هاتو پاک می کنه. یه نامه که هر وقت که می خونیش، عطر آشنایی رو به یادت می آره. اشک شوق تو چشات جا می ذاره! رابطه گاهی با یه شماره شروع می شه، یه تلفن، یه تماس با اونی که منتظره، به اونی که حتی فکر نمی کرد تو حتی به یادش باشی! به اونی که تلخ شده، خودشو از یاد برده، رفته تو لاک عزلت و بی خیالی. ولی تلفن تو می تونه، یهو بیدارش کنه. خواب رو از چشاش بتکونه، یه تلنگر به چرت روحش بزنه. دوباره خورشیدش کنه. طعم شیرین آشنایی رو، زیر پوستش بیدار کنه! رابطه گاهی با یه سفر شروع می شه! تو راه می بینیش. باهاش همسفر می شی. تو کشتی کنارش می شینی. با هم به مرغای دریایی غذا می دین. با هم تو خیابونای خیس قدم می زنین. رفیق راه می شین. تا جایی که احساس می گه، دلش واسه دوباره دیدن اون همسفر تنگه. احساس می گه، ای کاش دوباره می دیدمش ای کاش وقتی سفر تموم می شه، دیدار ما شروع بشه! . . . رابطه گاهی با خوندن یه شعر، شروع می شه! وقتی شعرمی خونی، آدما رو می بری به اعماق. جایی که کمتر فرصت سر زدن بهش داری. جایی که هیچ خیالی نا ممکن نیست. هیچ رویایی دور نیست. هیچ امکانی، ناممکن نیست. رابطه گاهی با خوندن یه شعر شروع می شه. یه کتاب که نه نویسنده شو دیدی، نه می شناسی. نه تا به حال به زبون مادری اون، حرف زدی. اما وقتی قصه شو می خونی، با تجربه هاش آشنا می شی. یه جایی روحت با روح اون تلاقی می کنه. با هم ملاقات می کنین. حرفاش واست انگیزه می شه. به یاد می آری که روح سفر می کنه، حتی اگه جسم یه جا بمونه. این سیر و سفر، ممکنه با یه داستان کوتاه شروع بشه. یا یه رمان بلند . . . مهم اینه که وقتی شروع می شه، یه رابطه ای بین تو با همه قهرمانای قصه آغاز می شه که می تونه مفهوم زندگی رو برات شفاف و روشن کنه. می تونه تو رو، برای خودت معنی کنه. می تونه خواسته هاتو، توی ذهنت ردیف کنه. تا بدونی از کجا باید شروع کرد. تا کجا . . . می شه رفت. وقت رسیدن، چه وقته؟ رابطه، گاهی با یه دکمه رو ی صفحه کی بورد، شروع می شه. یهو می بردت اونور دنیا، اونور سرزمین رویاهات. اونور شهر و دیارت. اونور دنیای خاطره ها. می تونی آدما رو پیدا کنی، باهاشون حرف بزنی. ازشون یاد بگیری. اون وقته که می فهمی چقدر حرف واسه گفتن داری آیا حرفات ارزش ابراز دارن آیا وقتی با یکی رفیق شدی توانایی امتداد این رابطه رو داری؟ یا فقط دنبال پر کردن ثانیه هایی. رابطه گاهی با یه احوالپرسی تو صف نون یا تاکسی یا تو صف اتوبوس شروع می شه. توجه به این که، چرا امروز چشمای همکارم غمگینه؟ چرا امروز حوصله نداره؟ چرا مدیر مدرسه امروز کلافه س. چرا کارمندم امروز شاد نیست. یا اینکه ابراز کنم: چه خوبه، که امروز همه کارمندام، کارشونو عالی انجام دادن. یا سر صف به دانش آموزام بگم: فقط می خواستم بدونید خیلی دوستتون دارم . . . . رابطه، می تونه از رفتن به کوه شروع بشه. وقتی به هر کسی که داره از کوه پایین می آد با مهربونی می گی: شاداب باشی. وقتی سلام می کنی به اونی که اصلاً نمی شناسی. وقتی پوسته میوه ای رو که نوش جان کردی رو زمین نمی ندازی. وقتی با نگاه مشتاق به همراهات نگاه می کنی و اجازه می دی وارد روحت بشن، باهات حرف بزنن. اگه دوست داشتن، درد دل کنن. رابطه، با همون تبسم مهربون تو، امتداد پیدا می کنه. با اون نگاه آشنات، آشتی می کنه. با همون صدای گرم و پر نوازش تو، صمیمی می شه. با فشار دستای امن تو، خودمونی می شه! بهم بگو رفیق، چقدر به رابطه فکر می کنی. آیا می دونی وقتی از خواب بیدار می شیم از همون لحظه که چشمامونو به روی دنیا باز می کنیم ارتباط ما با هستی شروع می شه؟ هر کاری که می کنی رفیق، هر کلامی که بر زبون می آری، هر قصد و تصمیمی که می گیری، یا به زیبایی یه رابطه تداوم می بخشه یا عمر لحظه های آشنایی رو کم می کنه! لحن تو، برای گفتن یه صبح به خیر؛ حس تو، برای کمک کردن به همنوعات؛ نگاه تو وقتی که به رهگذرا می نگری، همه و همه لحظه های رابطه رو می سازه یا ویرون می کنه. پس هیچ حرکتی رو، بی اهمیت تلقی نکن. روح اشتیاق رو با بی خیالی، کمرنگ نکن. هر عملی هر چند کوچک، می تونه لحظه های کم نفس رو اوج بده. رابطه، دوست خوب من، یه هنره، یه کاره ظریفه، یه فن کارسازه. یه روش برای بهتر پیش رفتن و بالاتر پریدنه. یه جوشش، ورای کوشش های روزمره توست. یه خلاقیت نابه! یه جور محکمه. واسه این که بدونی چقدر زندگی رو دریافتی. به اطرافت نگاه کن. روش های ارتباط با هر پدیده ای رو مرور کن. چقدر موفق بودی؟ چقدر از خودت راضی هستی؟ چقدر دیگران با تو احساس سرشار بودن می کنند. چقدر به آداب گفتار آشنایی. چقدر جادوی کلام رو می شناسی. چقدر به معجزه محبت ایمان داری. از خودت بپرس . . . رابطه تو، با خودت ابتدای آغاز توست. چقدر از بودن خوشحالی. آیا لحظه ها رو در می یابی یا فقط به فکر شدن، بودن رو از یاد می بری. حقیقت وجود تو، از درک واقعیت های اطرافت، ادراک می شه. برای دیدن واقعیت، یعنی اون چیزی که تو در اون قرار گرفتی باید بتونی روابط خودت رو با هر کسی، هر موجودی و با خودت تعریف کنی. رابطه تو با دیگران، از احساس تو، نسبت به خودت شروع می شه. احساس تو، تعیین می کنه که تو در چه مداری در حال حرکتی. وزن کامیابی و ناکامی تو، چقدره؟ چرا . . . این روزها، ما از بیان کردن احساسمون، می ترسیم. نگاه کن، مردم کوچه باغ با همه جا فرق دارن. رهگذرا شاد و سرخوش، از لبخند زدن به هم نمی ترسن. رنگ های شاد رو می شناسن. با احترام از کنار هم عبور می کنن. با نوازش دست همدیگه رو می فشارن. مردم کوچه باغ، به دنبال کشف زیبایی اند. به دنبال شکار لحظه های ناب، در متن زندگی! به دنبال بیان احساسشون به هم، با والاترین کلمات، فاخرترین شعرها، ناب ترین نگاه ها. توی کوچه باغ، همه آدما، واقعی اند، زیر بارون راه می رن، از تابش بی پروای خورشید فرار نمی کنن. نمی دونن چرا خوشحالن. وقتی نفس می کشن با هر دم یه دم از حضور سبز خدا رو تو ریه هاشون می دن. مردم در این حوالی، به دنبال ایجاد رابطه سالم و زیبا، زیبایی رو خلق می کنن، دانایی رو می فهمن. به جای خریدن شکلات برای هم کتاب می برن. به جای بردن گل، به هم گلدون هدیه می دن. به جای کندن گل ها، درخت می کارن. به جای عیب جویی کردن از هم، به دنبال سازندگی هستن. هر روز بیش تر توجه می کنن، هر لحظه بیش تر می یان. . . . هر جا کسالت و بی تفاوتی و تنبلی، چادر می زنه، ما همه مسوولیم. چون توانایی یک ارتباط خوب رو از دست دادیم. می دونم هم می شه، هم می تونم، هم باید بخوام، تا لحظه ها، معنی بودن بدن. هر جا، هر روز و هر وقت که بخواهی، می تونی یه رابطه زیبا رو بیافرینی. امیدوار باش. از این لحظه به بعد، تو آدم دیگری هستی. من آدم دیگری هستم. و هر بار که دیدمت از یاد نمی برم که رابطه با یه نگاه شروع می شه . . . با یه لبخند، با یه کلمه . . . مثه سلام . . . کو چه باغ بی قراری هله پتگر مجله موفقیت_ ش.81 _ ص.10 خوب دوستان عزیز نظر شما در خصوص این نوع تعریف از رابطه چیست؟آیا تا به حال به آن فکر کردید؟ به نظر من اگر همگی اصول گفته شده را رعایت کنیم، هیچگاه در روابطمان به بن بست نخواهیم رسید. و هیچگاه دوستی هایمان دچار پرسش״تا کی״ نمی شوند. به امید آن روز که تمام مردم دنیا چون مردم با محبت کوچه باغ بی قراری موفقیت، شاداب باشند و به یکدیگر سبد سبد محبت هدیه دهند. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1385/03/18ساعت 2:8 قبل از ظهر توسط نیوشا |
|
|
هر گاه قلبت از تبعیض به ستوه آمده بود
به کوهستان برو و خدا را فریاد کن . . . هنوز هم جای امیدواری هست؟! پاسخت را زودتر از آن چه فکر می کنی می دهد که . . . . . . اری هست؟! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/03/15ساعت 6:39 قبل از ظهر توسط نیوشا |
|
|
مقایسه جایگاه نخبگان علمی با ورزشکاران می خواهم درباره ی موضوعی با شما صحبت کنم که تا به حال پیرامون آن با اطرافیانم، زیاد بحث کرده ام، البته هیچ وقت به نتیجه نرسیدیم.آخه اون ها نظر من رو قبول ندارند. به خاطر همین تصمیم گرفتم موضوع را با شما در میان بگذارم تا نظر شما را هم بدانم. جایگاه نخبگان علمی در کشور ما کجاست؟ جایگاه ورزشکاران در کشور ما کجاست؟ آیا این دو گروه بعد از در نظر گرفتن ویژگی های رشته شان، در کشور ما از جایگاهی یکسان برخوردارند؟ بعد از هربار قهرمان شدن ورزشکاران، من روی این موضوع فکر می کنم که چگونه است که ورزشکاران این گونه مورد تشویق قرار می گیرند، اما این روش در خصوص نخبگان علمی اتخاذ نمی شود؟ نه این که فکر کنید من با ورزش، ورزشکاران و تشویق آن ها مخالف هستم! نه؛ نظر من این است که باید همان گونه که ورزشکاران مورد تشویق علنی قرار می گیرند،با نخبگان علمی کشور نیز همین گونه برخورد شود. چگونه است که وقتی یک وزنه بردار قهرمان جهان می شود، بارانی از جوایز و امتیازات است که به سوی او می بارد. دولت ماشینی در اختیار او می گذارد، کارخانجات با ماشین و سکه از او استقبال می کنند، هزینه ی سفر حج با خانواده به او تعلق می گیرد و ... . اما وقتی دانشجویی از شیراز معادله ی نیمه تمام اینشتین را حل می کند فقط به عنوان افتخار ملی در بخش خبری از او یاد می شود و تمام. دانشجویی از دانشکده ی مهندسی دانشگاه تهران در مسابقه ی جهانی نخبگان علمی، در ارائه ی طرح برتر و نمونه ی جدید علمی حائز رتبه می شود ولی هیچ کدام از ما خبر دار نمی شویم تا زمانی که در برنامه ی کوله پشتی با او مصاحبه می شود و حتی شاید شما ها او را ندیده باشید. تیم ربوتیک دانشجویی، در مسابقات جهانی، مقامی را کسب می کند و فقط جهت تشویق، در تمام بخش های خبری روز از آن ها یاد می شود. نگویید که مزایایی نیز برای این بچه ها، در نظر گرفته شده است، مانند ورود به دانشگاه بدون کنکور و ... که اولاً این امتیاز برای این افراد ضرورتی ندارد، در ثانی آن جا که لازم است به آن ها تعلق نمی گیرد. پس چرا این بچه ها نباید همانند ورزشکاران مورد تشویق قرار بگیرند تا بچه مدرسه ای ها همان طور که عاشق رسیدن به جایگاه ورزشکارانی چون علی دایی،حسین رضا زاده،هادی ساعی و ... هستند در آرزوی رسیدن به جایگاه نخبگان علمی نیز باشند؟ حال اگر با نخبگان نیز به همین صورت برخورد می شد،یعنی بعد از هر برد و پیروزی جوایزی متناسب در نظر گرفته می شد و صدا و سیما همگام با روند پیشرفت آن ها گام بر می داشت (نه تبلیغ از راه برنامه های مستند و مصاحبه های خشک و خسته کننده). بلکه همانطور که یار دوازدهم فوتبالیست هاست، یار دوم نخبگان نیز باشد. مردم را به خونه ی آنها ببره، آینده ی پر بارشان را به تصویر بکشد و ... . فکر می کنید علت این که بیشتر دانش آموزان دوست دارند فوتبالیست شوند چیست؟ و چرا کمتر به دیگر رشته ها فکر می کنند؟ مسلم است که ورزش فوتبال بیش از سایر ورزش ها در جهان مطرح است و فوتبالیست ها در بین مردم محبوب ترند. و از آن جا که انسان به طور ذاتی گرایش به محبوب شدن دارد، فوتبالیست ها را الگو قرار داده و برای رسیدن به این هدف تلاش می کند. حال اگر روند تجلیل از نخبگان، مانند فوتبالیست ها می شد، آنگاه می توانستیم مطمئن باشیم که طرفداران آن ها کم تر از طرفداران فوتبال نمی شدند، چون در این زمینه خانواده ها نیز مشوق حتمی بچه ها بودند. و البته اینجا جا داره از دست اندرکاران برنامه ی کوله پشتی که در تابستان گذشته پخش شد بسیار تشکر کنم، که واقعاً برنامه ای نمونه بود و بعد از مدت ها خنده ی شادی و غرور، به راستی بر چهره ام نقش بست که هیچ رنگی از تظاهر نداشت. در پایان آرزو می کنم روزی برسد که بچه مدرسه ای های ما علاوه بر این که آرزوی دایی بودن و رضا زاده بودن را در سر دارند، آرزوی رسیدن به جایگاه صادقی ها را نیز در سر بپرورانند. با امید رسیدن به چنین روزی، برای همگی شما سربلندی و شادکامی را خواهانم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/03/12ساعت 8:58 بعد از ظهر توسط نیوشا |
|
|
قانون نمره
ادامه بحث پست قبلی: از طرف دیگه، معلم ها تنها بانیان این معضل نیستند. آیا شما نیز از این اخبار مطلع شدید که محدودیت اضافه کاری معلم ها برداشته شد. من نمی دونم چرا همیشه برای رفع مشکلات موجود در کشور، بدترین راه حل به ذهنشان می رسد. معلم ها از کمبود مزایا و حقوق شکایت می کنند و مسئولین برای خاموش کردن این اعتراضات، محدودیت اضافه کاری را بر می دارند و می دانید این مسئله چه معایبی برای دانش آموزان و چه محاسنی برای بانیان این طرح دارد. از این به بعد، دانش آموزان در کلاس های درس با معلمان خسته تری مواجه می شوند. و به عبارت دیگر از این پس 9ماه از سال را به استراحت می پردازند و نهایتاً یک ماه و یک هفته آخر سال تحصیلی را در کنار همون معلم ها با عنوان کلاس خصوصی درس می خوانند و امتحانات را از سر می گذرانند. مهمترین حسن این قانون، عدم نیاز به استخدام معلمان جدید است، که خود محاسن بسیاری را سبب می شود، از جمله : نپرداختن حقوق جدید. نپرداختن بیمه جدید. و . . . این دانش آموزای تنبل ما هم که بدشان نمی آید و راهش را خوب می دانند، مامان و بابا آخر سال برای قبولی اون ها هر کاری می کنند. و اما خبر خوشحال کننده دیگر برای دانش آموزان و این بار تاسف بار برای معلمان خصوصی که بیشتر باعث خرابی این نظام آموزشی میشه این است که : قانون نمره برداشته شد. اگه می خواهیم قانون مدارسمون مثل کشورهای اروپایی و امریکایی بشه که باید کل نظام تغییر کنه. ولی با این برنامه هایی که ما در پیش داریم، در چند سال آینده همین چند قبولی المپیاد را نیز از دست می دهیم. آخه از نظامی که دانش آموزاش تا حالا به خاطر همین نمره یه ذره درس می خوندند چی باقی می مونه؟ از این به بعد احتمالاً می رسیم به اینکه 1 ≠ 1 و می رسیم به شعری از گلسرخی که در اون به 1 ≠ 1 اشاره زیبایی کرده است. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1385/03/11ساعت 9:24 قبل از ظهر توسط نیوشا |
|
|
معلمهای اجباری در نظام آموزشی
ایام، ایام امتحانات بچه هاست و من سرم شلوغ. از بچگی عاشق تدریس بودم و وقتی در پایه دوم ابتدایی درس می خوندم، از من پرسیدند دوست داری چه کاره بشی ؟ گفتم معلم دیکته. و دست تقدیر با من یار نبود و حالا فقط معلم خصوصی شاگردهای معلمهای دیگه هستم. من امسال بیش از سالهای پیش به کار تدریس مشغول بودم. و هدفم از این مقدمه چینی این بود که بگویم، این هفته در خلال تدریسم چیزای عجیب و غریب زیادی دیدم و مقصر اصلی این جریانها رو فقط نظام آموزشی این مملکت می دونم. البته باید با این بچه ها کار کرده باشین تا به این عجایب برسین و هستند در بین شما افرادی که تدریس می کنند و دوست دارم بدونم که اگر با این عجایب مواجه شدند آیا با نظر من موافق هستند یا خیر؟. حالا بشنوید از این عجایب: باورتون می شه که یه شاگرد در پایه اول دبیرستان ندونه (۰* 2 ) می شه چند ؟ و تازه وقتی بهش بگی می شه 0، در جوابت بگه چه جالب.یا اینکه برای ۰ در عبارت (۲/۳ * ۰) مخرج ۱ بگیره. ندونه( ۲+۰ ) می شه چند؟ شاید فکر کنید شوخی می کنم و یا می خواهید بگویید اون دانش آموز خیلی ضعیف بوده. این وضعیت شاگردای کم کارم است و از عجایب دانش آموزان پر کار این است که: شاگردی در پایه دوم دبیرستان دارم که داره برای کنکور آماده می شه و بسیار زرنگ و کوشا است. همین شاگرد من تا به امروز، کاربرد اتحادهایی را که در پایه اول خوانده، نمی دونست. حالا که یادگرفته و فهمیده چقدر دانستن آنها در ریاضیات مهمه، در تعجب است که چرا معلماشون اینقدر سرسری از این مبحث گذشتند. و حالا بعد از این مقدمه چینی ها، شما چه نظری دارید؟ نگویید که این بحث ها تکرای شده است، که با قوانین جدید صادر شده، اوضاع بدتر از این هم می شه. اول این پست هم گفتم که فقط شاگردها و کم کاریشون علت این مشکل نیست، بلکه یه دلیلش این است که اکثر معلم ها در این دوره به اجبار معلم می شوند و بنابراین هیچ انگیزه ای برای تدریس ندارند. این یعنی اینکه هر کسی تو کنکور رتبه کم آورده، دبیری را انتخاب می کنه و بدتر از این، هرکس رتبه ی لب مرزی آورده، می ره تربیت معلم، یعنی جایی که باید انسان هایی را جهت ساختن پایه مملکت تعلیم بده و فعلاً در این نظام شده مجمع شکست خورده های کنکور. در بدترین حالتش می شه، معلم ابتدایی. که پایه نظام آموزشی را از اساس خراب می کنه و این گروه آخری گناهشان از همه بیشتر است. چپ چپ نگاهم نکنید که چرا خودت معلم نشدی؟ که من تقصیری نداشتم و هنوز غصه می خورم. در سالی که اول دبیرستان بودم، بدلیل راهنمایی های اشتباه مشاور مدرسه، فکر می کردم، تنها راه معلم ابتدایی شدن ورود به تربیت معلم است که آن زمان از رشته ریاضی هم می شد آموزش ابتدایی را انتخاب کرد، اما از آنجا که قانونهای نظام آموزش کشور مثل آب و هوا مدام در حال تغییر است، در سال کنکور ما، این قانون برداشته شد، تا جایی که انگیزه شرکت در کنکور را به مدت دو سال از من گرفت. و من در اون دو سال برای رسیدن به آرزویی که 12 سال در انتظارش بودم، در مدارس غیر انتفاعی ( که بازهم از برکات این نظام آموزشی است)، تدریس کردم و بعد ازاندکی راضی شدن، در سال سوم، در کنکور شرکت کردم ( اینو گفتم که چپ چپ نگاهم نکنید) حالا این معلم بی انگیزه که هیچ تلاشی برای ارتقا اطلاعاتش نمی کنه، سر کلاس اعلام می کنه، که زمان کم داریم و حجم کتاب ها زیاد است و فرصت نمی شه مطالب رو خوب باز کنیم و هر کس می خواد نمره بهتری بگیره، باید درکلاس خصوصی ثبت نام کنه و هر جلسه حداقل 200000 ریال. حالا این معلمی که نتونه توی کلاس اطلاعات بده، مطمئناً چیزی برای انتقال در کلاس های خصوصی اش نیز نداره و فقط این پوله دانش آموزه که، آخر ترم می شه نمره توی کارنامه اش. و بعد هم می رسه به جایی که در پایه دوم دبیرستان نشسته و می گه نمی دونم 0+2 می شه چند؟ نتیجه اخلاقی این بحث: میزان پول داده شده در کلاس خصوصی برابر است با 0+2 ادامه این بحث و دلیل دیگه این رکود تحصیلی را در مطلب بعدی ادامه می دهم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/03/06ساعت 6:56 قبل از ظهر توسط نیوشا |
|
|
سلام
یک هفته از تولد نیوشا می گذره و حالا نیوشا می خواد از همراهی دوستانش تشکر کنه و از آنها بخواد که تا آخر راه همراهش باشند و اونو در این دنیای تازه تنها نگذارند. می خوام از دوستان خوبی که مثل همیشه من را همراهی کردند تشکر کنم . عزیزانی چون : زینب ـ زهرا ـ فارال و همچنین از عزیزانی که به نیوشا لطف داشته و با بیان نظر خود اونرو در بهتر طی کردن این مسیر یاری دادند. عزیزانی چون: گل شب بو ـ دردونه شاهین شهر ـ پن تک با تشکر از همراهی همه شما عزیزان (راستی علت غیبت من در روزهای آخر هفته ، به نقطه اوج رسیدن ایام امتحانات بچه ها بود . ) |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/03/05ساعت 8:44 قبل از ظهر توسط نیوشا |
|
|
توجه : ایام ایام امتحانات بچه هاست و من با چیزهای عجیبی مواجه شدم اما چون مناسبتی با موضوع این هفته نداره دست نگه می دارم تا هفته دیگه.
می خوام هفته دیگه نظرم رو درباره مشق و کتاب و مدرسه در این نظام آموزشی کنکوری ها مقایسه جایگاه نخبگان کشوری با ورزشکارها و . . . بگم . شما هم در این مورد خوب فکر کنید تا بتونید در این خصوص به من کمک کنید. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/03/02ساعت 1:12 بعد از ظهر توسط نیوشا |
|
|
حس خوب خوشبختی خوشبختی از جنس یه حسه. خوشبختی نه در داشتن یه ثروت بی حده، نه در یه زندگی مرفه. خوشبختی یعنی یه دل خوش، یعنی درک آرامش، یعنی حس قشنگ رضایت. معنی خوشبختی، رخ دادن اتفاقات در جهت خواسته ما نیست. روند زندگی خیلی وقت ها بر وفق مراد ما نیست، اما خوشبختی حتی تو همون لحظه ها جاری و زنده است. خوب که نگاه کنی توی سخت ترین و تاریک ترین اوضاع، مثه درخشان ترین ستاره تو شبای تار می درخشه. ممکنه توی همون اتفاقی باشه که با تموم وجود در انتظارش بودی اما درست عکسش رخ داده. اولش ممکنه خیلی دلخور شی و از بخت بدت بنالی، اما وقتی دلایل پنهان اون رخداد به مرور زمان برات روشن می شه به خاطر حکمتی که توش مخفی بوده متعجب می شی و حتی می خوای با تموم وجودت به خاطرش خدا رو شکر کنی. . . . خوشبختی درک معنای ارزشمند سلامتی است که داریم ولی ازش غافل شدیم و گاهی حتی نمی بینیمش. . . خوشبختی حفظ و ارتقای امیده واسه رسیدن به آرزوهای قشنگ و رویاهای باشکوه. . . . خوشبختی ایمان داشتن به حمایت خدا در سخت ترین و دشوارترین مسایل زندگیه. . . . خوشبختی قدرت نشوندن لبخند رو لب مادری است که عمرش رو با هزار امید و آرزوی شیرین صرف به این جا رسوندن تو کرده. خوشبختی حس قشنگ شاد کردن یه دل غمگینه که وقتی تو شادش می کنی، امید زندگی رو بهش هدیه می دی و عظمت باشکوه زندگی رو با لطف تو دوباره درک می کنه. . . . خوشبختی حس کردن حضور خداست در لحظه لحظه های عمرت چه تو اون لحظه که غمگینی و چشمات بارونی و خیسه، چه اون لحظه که از نهایت خوشحالی داری بال درمی یاری و دلت می خواد دستای مهربون خدا رو ببوسی. . . . خوشبختی اینه که بین این همه آدم تو مسلمونی و تو یه خانواده مسلمون دنیا اومدی. خوشبختی اینه که شانس اینو داری که خوشبخت بودنت رو بفهمی و ازش لذت ببری. خوشبختی تموم گرفتاری ها و موانعی است که ازش گذشتی. . . . خوشبخی اینه که تسلیم نشدی. با کمترین مشکل یا حتی سخت ترین مساله در جا نزدی و هنوز جرات و جسارت تلاش کردن در تو زنده است. . . . خوشبختی یه دلداری کوچیکه به اونی که روحیه اش رو باخته، همون فرصتی که خیلی خوش شانس بودی که نصیب تو شده. خوشبختی یه حس خوبه. یه حس قشنگ. خوشبختی طلای ناب لحظه های حاله که می شه با گذروندن هنرمندانه اش لبریزاز برکت و توفیقش کرد و بی نظیرترین و قشنگ ترین و بهترین زندگی رو ساخت. حس خوب خوشبختی با همه عظمت بی اندازه، و شیرین و بی انتهاش پیشکشت. آرزو می کنم واسه همیشه در قلب مهربون تو جا داشته باشه.
افسانه فرپور برداشت نیوشا: دست مریزاد به خانم فرپور به خاطر تعریف زیبا و دلنشینشون از خوشبختی و اینکه باعث شد من از یه زاویۀ دیگه به دنیا نگاه کنم. بعد از خوندن این مطلب، چند لحظه ای تامل کردم، پاهایم فرمان ایست مغز را دریافت کردند و نیم نگاهی به پشت سرم انداختم. آخ که همه چیز رنگ دیگه ای گرفت، تعجب نکنید، تعریف های خانم فرپور برای من تکان دهنده بود و همین نیم نگاه کافی، تا دیدی بهتر نسبت به سال های گذشته پیدا کنم. اگر تا پایان این پست من را همراهی کنید، با من هم عقیده می شوید. به گفته خانم فرپور، خوشبختی، حس قشنگ رضایته. آره خوب من سال پیش از هیچ چیزی رضایت نداشتم نه از آب و هوا، نه از نتیجه کنکور و نه از قسمت وتقدیرو . . . .پس طبیعی بود که خودم رو خوشبخت ندونم. جلوتر که می یام ، به این می رسم که قرار نیست خوشبختی رخ دادن اتفاقات در جهت خواسته ما باشه، مثلاً حالا که خوب فکر می کنم می بینم که رد شدن درخواست کاریم از سوی سازمانی که در ابتدا درخواست رو قبول کرده بود بی حکمت نبوده، و به انجام رسیدن خواسته من مانعی می شد برای از دست دادن موقعیت های بهتر کنونی. یه دلیله دیگه برای اثبات خوشبختیم، اینه که من هر شب قبل از خواب، برای تحقق بخشیدن به رویاهام نقشه ها می کشم و این گونه است که هر روز صبح با انرژی از خواب بیدار می شم تا نقشه ها رو اجرا و یه گام به آرزوهام نزدیک تر بشوم .و این یعنی من هنوز امیدوارم. حالا می خوام با شما سفری به سه سال پیش داشته باشم، توی آن شب سخت، توی بیمارستان، بعد از 8 ساعت بی قراری و التماس به درگاه خدا جهت برگرداندن زندگی دوباره به بابا، خوشبختی را با تمام وجود حس کردم. وقتی که دکتر گفت خطر برطرف شد و معجزه ای رخ داده، آره در همون لحظه اشک های غم و اندوه در زیر اشک های شیرین شادی پنهان شد و اگه قادر بودم قشنگ ترین بوسه عالم رو بر دستان مهربون خدا می زدم. که تنها حامی من در سخت ترین لحظات اوست. من خوشبختم چون بارها به خاطر مسلمون بودنم از خدا تشکر کردم. آخه چون مسلمونم، یاد گرفتم که وقتی کسی از خونه بیرون میره براش و ان یکاد . . . بخونم و بهش فوت کنم تا ضامن سلامتی اش باشه. طعم شیرین باز شدن گره از کارها رو بعد از خوندن نادعلی بچشم. به درخواست یه غیر مسلمون، براش وجعلنا بخونم تا ضامن سفرش خوش براش باشه. و از همه مهمتر خوشبختم چون این شانس رو داشتم که نگاهی به عقب بیندازم و با تموم وجود حس کنم که یه انسان خوشبختم. حالا هم می خوام برم و وضو بگیرم و سجاده ام رو پهن کنم و سجده شکر بجا بیارم، و در این سجده همه شما خوبان رو دعا کنم، تا مثه همیشه و بهتر از گذشته ها حس خوب خوشبختی مهمون قلب هاتون باشه و همراه همیشه شما عزیزان. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/03/01ساعت 1:42 قبل از ظهر توسط نیوشا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
نیوشا نامی ایرانی با معنای شنونده است. وقتی خوب فکر می کنم، می بینم نزدیکی دل ها و همراهی و محبتی که بین ما دوستان است، در کوچک شدن غصه ها و کمرنگ شدن غم هایمان چقدر موثر است. این هم یکی از خصایص عجیب آدمی است.
هدف از طراحی این وبلاگ، این است که در عصر فاصله هاَ، راه را کوتاه کنم و نظر شما دوستان عزیز را در مورد آنچه که از دید من زیباست بدانم، کتاب های زیبایی را که مطالعه کردم معرفی و با کتاب های زیبا آشنا شوم،حرف دلم را در مورد وقایعی که در اطرافم رخ می دهد بزنم و حرف شما را بشنوم. |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1388 دی 1387 مرداد 1387 بهمن 1386 مهر 1386 مرداد 1386 تیر 1386 فروردین 1386 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 |
| پیوندها |
|
RSS
|